Monday, 28 February 2011

باغ اهل ساعی

لویی: علی ، دیدی تو پارک ساعی گوسفند گذاشتن تو قفس؟
علی امیری: گوسفند؟ شاید قوچه؟
لویی: نه بابا علی ، دیگه اونقدم شهر نشین نشدم که فرق گوسفند و با قوچ نفهمم.

Wednesday, 5 January 2011

پشت چراغ قرمز،روزنامه فروش با انگشت به شیشه می زنه
روزنا مه فروش: همشهری بدم؟
لویی: فقط به همشهریات می دی؟ بعدشم تو که می خوای بدی،چرا روزنامه میگیری دستت

Friday, 3 December 2010

سکوت می کنم ،
سکوت می کنم ،
و باز هم
سکوت می کنم
و تمام می شود
سکوت میکند مرا
میکند مرا
سکوت
و هیچوقت تمام نمی شود

Thursday, 25 November 2010

برام یکم عجیبه،همه میمیریم ولی اینا شهید میشن ما به هلاکت میرسیم

بعضی وقتا به خودم می گم:دیگه فکر نکن ، بسه دیگه ،بعد به فکر کردن به دلایل فکر نکردنم فکر

می کنم،اینجور وقتا به خودم میگم خفه شو دیگه تخم سگ ،بعد دوباره به خفه شدنم فکر می کنم، الی آخر

هوالباقی ، هوالیاغی ، هوالساقی،منم همین دورو ورا ول می گردم

Friday, 19 November 2010

 یه خاطره ی خوب باعث میشه یه شادی سطحی رو حس کنی که بعدش حسرت خوردن ،انقدر عذاب آوره که بهت امان نمیده
بدش بهتره ، چون حد اقل برای چند ثانیه دل آدم و خوش نمیکنه