Friday, 1 April 2011

26 ساله بود

یه روز تو 26 سالگی ،مادرشو دید که سر سفره ی عقد به پدرش گفت نه،
تو 26 سالگی ، 1 روزگیش رو دید که مرده به دنیا اومد،
تو 26 سالگی ، 6 سالگیشو دید ، نشسته بود تو مغاره باباش و آدامس خرسی می خورد ، مغازه ای که قرار بود فرداش با یه اتصالی برق خاکستر شه،
یه روز تو 26 سالگی ، خودشو تو 13 سالگی دید ، مردد بود آبلوموف رو بخره یا یه فیلم سه لبه سگا،
تو 26 سالگی ، 17 سالگیشو دید که اولین سیگار شو خاموش می کنه،
یه روز تو 26 سالگی ، 26 ساله بود و به این فکر می کرد که چرا زنگیش اینقدر تخمیه.

 

No comments:

Post a Comment