Friday, 3 December 2010

سکوت می کنم ،
سکوت می کنم ،
و باز هم
سکوت می کنم
و تمام می شود
سکوت میکند مرا
میکند مرا
سکوت
و هیچوقت تمام نمی شود

Thursday, 25 November 2010

برام یکم عجیبه،همه میمیریم ولی اینا شهید میشن ما به هلاکت میرسیم

بعضی وقتا به خودم می گم:دیگه فکر نکن ، بسه دیگه ،بعد به فکر کردن به دلایل فکر نکردنم فکر

می کنم،اینجور وقتا به خودم میگم خفه شو دیگه تخم سگ ،بعد دوباره به خفه شدنم فکر می کنم، الی آخر

هوالباقی ، هوالیاغی ، هوالساقی،منم همین دورو ورا ول می گردم

Friday, 19 November 2010

 یه خاطره ی خوب باعث میشه یه شادی سطحی رو حس کنی که بعدش حسرت خوردن ،انقدر عذاب آوره که بهت امان نمیده
بدش بهتره ، چون حد اقل برای چند ثانیه دل آدم و خوش نمیکنه

Saturday, 6 November 2010

دیشب چشامو بستم ، صبح دیگه منتظر هیچ چیزی نبودم ، هنوزشم نیستم ، حتی دیگه منتظر توام نیستم ،زحمتت می شه، می تونی دیگه نیای
بعد از اینکه برای بار چندم خوندمش (هر وقت حالم بد می شه می خونمش، تقریباً همیشه حالم بده)فهمیدم ، حق واقعاً با اینبویل و دارو دستشه ،  کتاب و بستم و دیگه نیازی نیست بخونمش ، العان خوبم