Friday, 1 April 2011

گور خر، اسب آبی رو پیش رییس باغ وحش لو داد

بدو بدو رفت تو قفسش ، لباس اسب آبیشو پوشید و منتظر شد تا باغ وحش باز شه.

26 ساله بود

یه روز تو 26 سالگی ،مادرشو دید که سر سفره ی عقد به پدرش گفت نه،
تو 26 سالگی ، 1 روزگیش رو دید که مرده به دنیا اومد،
تو 26 سالگی ، 6 سالگیشو دید ، نشسته بود تو مغاره باباش و آدامس خرسی می خورد ، مغازه ای که قرار بود فرداش با یه اتصالی برق خاکستر شه،
یه روز تو 26 سالگی ، خودشو تو 13 سالگی دید ، مردد بود آبلوموف رو بخره یا یه فیلم سه لبه سگا،
تو 26 سالگی ، 17 سالگیشو دید که اولین سیگار شو خاموش می کنه،
یه روز تو 26 سالگی ، 26 ساله بود و به این فکر می کرد که چرا زنگیش اینقدر تخمیه.

 

Thursday, 31 March 2011

عاشقانه

گند می زنم به
ر
و
ز
م
به تو که فکر می کنم  

Monday, 14 March 2011

من با این جمله ی ،خدا نگهدارت باشه ، مشکل دارم، انگار که یه لیوان و تو هوا ول کنی و انتظار داشته باشی که نیفته

Monday, 28 February 2011

باغ اهل ساعی

لویی: علی ، دیدی تو پارک ساعی گوسفند گذاشتن تو قفس؟
علی امیری: گوسفند؟ شاید قوچه؟
لویی: نه بابا علی ، دیگه اونقدم شهر نشین نشدم که فرق گوسفند و با قوچ نفهمم.

Wednesday, 5 January 2011

پشت چراغ قرمز،روزنامه فروش با انگشت به شیشه می زنه
روزنا مه فروش: همشهری بدم؟
لویی: فقط به همشهریات می دی؟ بعدشم تو که می خوای بدی،چرا روزنامه میگیری دستت

Friday, 3 December 2010

سکوت می کنم ،
سکوت می کنم ،
و باز هم
سکوت می کنم
و تمام می شود
سکوت میکند مرا
میکند مرا
سکوت
و هیچوقت تمام نمی شود