Thursday, 25 November 2010
Friday, 19 November 2010
Saturday, 6 November 2010
Thursday, 4 November 2010
من هر شب بعد از کار میرم خونه ، البته نه به خاطر اینکه آدم خانواده دوستیم نه ، چون جای دیگه ای رو ندارم که برم، خوشحال بودن یه چیزه ، ادای آدمای خوشحالو بازی کردن چیز دیگه ، بعضی وقتا خوب نقش بازی می کنم ولی با فکر کردن یه چیز کوچیک(البته همچین کوچیکم نیست) بند و آب می دم
هرشب اینا رو به خودم می گم که اگه مادرم گفت:( پرویز اگه داری آشغالا رو میبری پایین لویی رو هم ببر، غیر قابل تحمل شده)
تعجب نکنم
هرشب اینا رو به خودم می گم که اگه مادرم گفت:( پرویز اگه داری آشغالا رو میبری پایین لویی رو هم ببر، غیر قابل تحمل شده)
تعجب نکنم
Subscribe to:
Comments (Atom)