زنجیری
Sunday, 31 October 2010
بغض حجم عجیبیه،
راه نفستو می بنده ،
صدا رو تو خودش خفه می کنه
ولی نمیتونی دست بندازی توی گلوت و درش بیاری
Wednesday, 27 October 2010
از پرنده ها متنفرم
سهم من از آسمان
فضله ی کبوتران
کلهم همش است ، است ، است
روزها تاریک است
خورشید جا ماند در جیب ابرهای مست
پاییز است
پاییز است
Monday, 25 October 2010
چهارمیش
الان از تو سطل آشغال میام ، این حقیقت اصلن لقمه ی دندونگیری هم نیست
سومیش
سرتو بکن تو سطل آشغال سر کوچه و یه نفس عمیق بکش
،
اصلن برو توش بخواب ، اینه حقیقت یه شهر
Friday, 22 October 2010
یک روز
تنهایی
واقعاً کدبانوئه،
صبحانه ، درد
نهار ، غم
و
شام ، غصه
درست می کنه،
شبا
تا صبح روی کاناپه دراز می کشیم
و
کابوس تماشا می کنیم
آخرش
یه رد قشنگ از ماتیک می زاره
وسط پیشونیم و
می گه :
نگران چی هستی؟
.
.
.
من تا ابد مال توام
اول کار
جدیم نگیرین ، فقط یه احمق یه احمقو جدی می گیره
حالا اگه شک داری بیا امتحان کن
Newer Posts
Home
Subscribe to:
Comments (Atom)