سکوت می کنم ،
سکوت می کنم ،
و باز هم
سکوت می کنم
و تمام می شود
سکوت میکند مرا
میکند مرا
سکوت
و هیچوقت تمام نمی شود
Thursday, 25 November 2010
برام یکم عجیبه،همه میمیریم ولی اینا شهید میشن ما به هلاکت میرسیم
بعضی وقتا به خودم می گم:دیگه فکر نکن ، بسه دیگه ،بعد به فکر کردن به دلایل فکر نکردنم فکر
می کنم،اینجور وقتا به خودم میگم خفه شو دیگه تخم سگ ،بعد دوباره به خفه شدنم فکر می کنم، الی آخر
هوالباقی ، هوالیاغی ، هوالساقی،منم همین دورو ورا ول می گردم
Friday, 19 November 2010
یه خاطره ی خوب باعث میشه یه شادی سطحی رو حس کنی که بعدش حسرت خوردن ،انقدر عذاب آوره که بهت امان نمیده
بدش بهتره ، چون حد اقل برای چند ثانیه دل آدم و خوش نمیکنه
Saturday, 6 November 2010
دیشب چشامو بستم ، صبح دیگه منتظر هیچ چیزی نبودم ، هنوزشم نیستم ، حتی دیگه منتظر توام نیستم ،زحمتت می شه، می تونی دیگه نیای
بعد از اینکه برای بار چندم خوندمش (هر وقت حالم بد می شه می خونمش، تقریباً همیشه حالم بده)فهمیدم ، حق واقعاً با اینبویل و دارو دستشه ، کتاب و بستم و دیگه نیازی نیست بخونمش ، العان خوبم
Thursday, 4 November 2010
من هر شب بعد از کار میرم خونه ، البته نه به خاطر اینکه آدم خانواده دوستیم نه ، چون جای دیگه ای رو ندارم که برم، خوشحال بودن یه چیزه ، ادای آدمای خوشحالو بازی کردن چیز دیگه ، بعضی وقتا خوب نقش بازی می کنم ولی با فکر کردن یه چیز کوچیک(البته همچین کوچیکم نیست) بند و آب می دم
هرشب اینا رو به خودم می گم که اگه مادرم گفت:( پرویز اگه داری آشغالا رو میبری پایین لویی رو هم ببر، غیر قابل تحمل شده)
تعجب نکنم
Tuesday, 2 November 2010
خداوندا،
پروردگارا،
خودت محتاجتری ، برو اول به خودت کمک کن
Sunday, 31 October 2010
بغض حجم عجیبیه، راه نفستو می بنده ، صدا رو تو خودش خفه می کنه ولی نمیتونی دست بندازی توی گلوت و درش بیاری